تبليغاتX
پرواز در آسمان رهايي

 

 

 

 صفحه اول   پست الكترونيك   تماس با مدیر وبلاگ   RSS 2.0

یادواره شهداي فرهنگی و دانش آموز استان خراسان شمالی

معلمان در دفاع مقدس

اردیبهشت ۱۳۹۱

حمید رضا حاجی بابایی وزیر آموزش وپرور ش با اشاره به سخنان امام (ره) که فرمودند در طول تاریخ ملتی همچون ملت ایران نیامده است اظهارداشت: این مطلب که مردم بزرگ ایران بعداز 33 سال از گذشت انقلاب یاد و خاطره ی شهدا را زنده نگه می دارند نشان دهنده ی قدرت ملت ایران واعتقاد عمیق ملت ایران به راه شهیدان است.

وی خطاب به شهداء گفت: شهداء به پا خیزید و ببینید ملت ایران به وجود شما چگونه افتخار می کنند.

این مقام مسئول شهدای ملت ایران را افرادی کم نظیر و نادر در صفت انسانیت توصیف کرد و افزود: شهیدان امتحان خوبی را دادند و در این آزمایش بزرگ الهی پیروز و سربلند درآمدند.

حمید رضا حاجی بابایی در ادامه با اشاره به روز مادر و هفته بزرگداشت زن نقش مادران و بانوان را در تربیت نسلی انقلابی بسیار مهم برشمرد و خطاب به آنان گفت: سیاهی چادر شما از خون سرخ شهیدان اثرگذارتر است.

وی گفت: همه ی ما مسئولیت سنگینی بر دوش داریم تا این انقلاب و اسلام را زنده نگه داریم.

حاجی بابایی گفت: هرکس و در هر لباسی که خدمت می کنید نباید کوچکترین بی اعتنایی به انقلاب و نظام بکند.

وی افزود: از برکت خون شهیدان است که امروز ملت بزرگ ایران به این اقتدار و سربلندی رسیده است.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 توسط  رسول گلی زاده

صدام بسوزد!
اولين بار كه تصميم گرفت تا به جبهه برود فقط چهارده سال داشت. من و پدرش مخالف بوديم. به او گفتم: "تو پسر اول ما هستي و بايد بماني و مراقب ما باشي."
گفت: "نه، مادر! من، حالا كه جبهه‌ها نياز است بايد بروم، حتي به عنوان سياهي لشكر هم كه شده مي‌روم تا صدام بسوزد! حضور ما حتي به عنوان سياهي لشكر هم باعث ترس و وحشت دشمن مي‌شود."
خلاصه ما هم رضايت داديم و او را راهي كرديم ولي نه پشتش آب پاشيديم و نه از زير قرآن ردش كرديم.
براي بار دوم كه رفته بود جبهه، به من و پدرش نگفت. شب بود، ديدم حسن نيامد، نگران شدم، مثل آدم‌هايي كه همه چيزشان را گم كرده باشند زدم از خانه بيرون؛ ‌سركوچه دوستانش را ديدم. آنها گفتند كه او را در پايگاه شهيد "چمران" ديده‌اند. رفتم آنجا. گفتند: "سه بعد از ظهر اعزام شد." اول شوكه شدم؛ لحظه‌اي خشك‌ام زد و بعد گريه‌ام سرازير شد. پاهايم ديگر توان حركت نداشت؛ حس و حالي داشتم كه دفعه اول اعزامش اصلا نداشتم. رفتم خانه و به پدرش گفتم.
چند روزي گذشت برايمان نامه فرستاده بود و نوشته بود: "من حالم خوب است، غصه نخوريد، من به خط مقدم نمي‌روم."
خنده‌ام گرفت، اما توي دلم آشوبي به پا بود،‌ مي‌فهميدم كه الكي نوشته است. او مي‌خواست تا ما نگران نشويم.
اصلا از يادم نمي‌رود كه آن شب در خواب ديدم در جايي رود آب روان است و يك جنازه‌اي را با خود مي‌برد كه سر به بدن ندارد؛ فردا صبح خبر شهادتش را آوردند و گفتند: "حسن وقتي شهيد شد سر به بدن نداشت و جنازه‌اش را آب برد."
و من سيزده سال صبر كردم؛ دعا كردم؛ التماس خدا را كردم تا اينكه استخوان‌هايش را آوردند.(3)
***
3- سكينه وهابي نجات، مادر شهيد حسن محمدرحيمي‌ها
دانش آموز شهيد حسن محمد رحيمي‌ها در تاريخ 01/10/1347 در قزوين متولد و به تا ريخ 07/12/1362 در جزيره مجنون و در عمليات خيبر به شهادت رسيد و پيكر مطهرش در تاريخ 13/03/1375 به خاك سپرده شد.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 توسط  رسول گلی زاده

بابا گفت: مي ريم شاه عبدالعظيم زيارت، بعدش هم سر بازارچه يك دست كباب و ريحون، شيريني خونه دار شدنمون مي خوريم.
زينت گفت: آخ جون شيليني!
مادر گفت: حالا بذار قولنامه رو بنويسيم تا بعدش
بابا كنار خيابان پارك كرد:
پس برو پول و بگير تا طرف پشيمون نشده بريم بنگاه.
مادر از ماشين پياده شد، سرش را از پنجره كرد تو:
- خواستيم بريم شاه عبدالعظيم مادرم رو هم ببريم، طفلك بعد از پدرم خيلي تنها شده.
و بعد منتظر جواب نشد. راه افتاد آن طرف خيابان كه بانك بود
زينت گفت: بابا كباب و ليحون چه مزه ايه؟
من گفتم: مزه شاه عبدالعظيم مي ده كه هر وقت مي ريم اونجا مي خوريم.
پدر چشم غره رفت به من
زينت گفت: پس چلا بابا مي گه شيلينه؟!
بابا سرش را خاراند انگار كه بخواهد جواب ها را در سرش جا به جا كند.
زينت گفت: بابا من شيليني مي خوام و بعد شروع كرد به وراجي كردن: كه اول شيليني بخوليم بعد كباب و ليحون بعدش هم بليم زيالت... تا چشمش افتاد به مادر كه از بانك بيرون آمده بود.
زينت جيغ كشيد: آخ جون ماماني اومد ميليم شيليني بخوليم.
مادر با چشمهايش مي خنديد. پايش را كه روي آسفالت سياه خيابان گذاشت لبخند روي صورت بابا ماسيد.
موتورسوار به مادر زد. م ا د ر ز م ي ن خ و ر د. مرد ترك نشين موتور پياده شد، كيف مادر را گرفت، مادر كشيده مي شد روي زمين، پ در ف ري اد م ي زد. مادر خودش را مي كشيد سمت ماشين، پدر فرياد مي زد. مرد كيف را مي كشيد، مادر كيف را رها نمي كرد، پدر فرياد مي زد. مرد لگد مي زد، مادر چاقو مي خورد، پدر فرياد مي زد. مرد با ارثيه ي مادر رفت، مادر با چادر پاره روي زمين افتاده بود، پدر فرياد مي زد...
در لابه لاي همه صداها كه ديگر نمي شنيدم يكي گفت:
بي غيرت زنشو تيكه پاره كردن باز از ماشين پياده نشد.
پدر ضجه مي زد.
¤¤¤
مادر چند روزي پيش ما ماند و بعد رفت. شبها خواب پدرش را مي ديد و گريه مي كرد و روزها هم چهره آن نامرد جلوي چشمش بود، لاي گريه هايش مي گفت:
من باعث شدم شما بي خانه بمانيد.
اما پدر نه گريه مي كرد نه حرف مي زد. ساكت شده بود. بعد از آن روز حتي از خاطرات جبهه هم تعريف نمي كرد. فقط وقتي مي رفتيم سر خاك مادر آرام اشك مي ريخت.
قبر مادر در يك جاي بخصوص است. اذيت مي شوم وقتي براي رفتن به مزارش ويلچر بابا را از روي سنگلاخ هل مي دهم.
اما تا حالا به پدر گله نكرده ام.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 توسط  رسول گلی زاده

سرزمين داغ و تفتيده كه لبهاي خشكيده و ترك خورده زمين اش آب را در حسرت مي سوزاند و عهد نمي شكند و لب تر نمي كند.
داغ لاله هاي سرخ و خاطره پرپر شدنشان را چگونه از ياد برد و در ياد كدامينشان مويه كند و صورت بخراشد. غم نامه اش را با كه بگويد و سفره دل بر كه گشايد، ديگرش طاقت به سر آمده و جان بر لب.
اما باز صبور و آرام در زير گام هاي زائرانش خفته و بوسه عشق بر قدم هاي آنان مي زند و اميد آن دارد كه مونسي بيابد تا غم دل با او بگويد و حديث عشق بر او بخواند.
آري چگونه لب گشايد و غزل عشق سرايد چگونه از تب عشق بگويد و بي قراري از رقص هاي مستانه بگويد و ناله هاي عاشقانه. چگونه بگويد از ناله هاي مرغ سحرش و از به خاك افتادن كبوتران بي بال و پرش! چه شيوا است اما گفتن يا رب يا رب هايشان بستن چشم و ديدار با مولايشان...
سخت است باور اين گفت و شنود
ديدن آيه قل هو الله احد باعمق وجود
ذكر لب هاشان يا زهرا بود و بس
يا حسين گويان گذشتند از قفس
چه گويم زان عاشقان مكتب حسيني
فريادشان اين بود؛ لبيك يا خميني


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 توسط  رسول گلی زاده

۱- فرودگاه مهرآباد كه بمباران شد سيد يك ساك برداشت و رفت جنوب و 9 ماه از اون بي خبر بوديم. بعد از 9 ماه در حالي كه دستش مجروح بود، و ريش هاي بلند و انبوه و ژوليده به خانه برگشت.
2- مي گفت: من تاكنون به خود اجازه نداده ام كه به ديدار امام بروم زيرا تا زماني كه يك نفر حتي يك نفر سرباز عراقي در خاك ما حضور دارد با آنكه مي توانم به راحتي نزد امام مشرف شوم به حضور مبارك امام نمي رسم زيرا نمي توانم به چشمان امام نگاه كنم.
3- يك بار براي تخريب روحيه دشمن تير دروازهاي فوتبال شهر را به ميدان ذوالفقاري در 200 متري دشمن برديم و 300 صندلي در اطراف آن گذاشتيم و بعد با يك بلندگو به آنها گفتيم حالا كه حريف ما در ميدان جنگ نيستيد بيائيد در ميدان ورزش با ما مبارزه كنيد.
4- روزي در اوايل ازدواج من با شهيد هاشمي بود كه بازارچه رفتيم تا خريدي كنيم در حال خريد بوديم كه برخورد كرديم با پدر و مادر آقا سيد لحظه اي نگذشت كه بلافاصله مواجه شدم با صحنه اي تماشايي. آقا سيد دلا شد و زانو زد روي زمين و شروع كرد به بوسيدن پاهاي پدر و مادرش. اين صحنه براي من كه اولين بار بود مي ديدم تعجب آور بود ولي براي آنان كه بارها اين صحنه را ديده بودند چيزي عادي به شمار مي آمد. آقا سيد با آن قامت رشيد و تنومندش با آن شهرتش خيلي مردمي و خاضع، دل رحم و فروتن بود.
5- در يكي از عمليات بود كه شهيد هاشمي دستش از مچ خرد شد و آ ويزون. با اين حال خط رو و جبهه رو رها نمي كرد هر چي بچه ها مي گفتن شما فرمانده هستيد برگرديد عقب برنمي گشت. يادم مي آيد كه يكي از بچه ها زخمي شده بود و جا مانده بود در عقب نشيني بعد با آن جراحت و آسيب ديدگيش رفت و اون رو كولش كرد . آوردش به عقب زير اون رگبارها و خمسه خمسه ها و خمپاره ها. مي گفت يك سرباز خميني هم تا نفس داره نبايد به دست بعثي ها بيفتد.
6- ابتكار عمل داشت مثلاً 20 عدد بشكه 220 ليتري نفت رو تهيه كرد و شبها آنها رو به فاصله چند متر از هم مي چيد و به ما مي گفت با ميله هاي آهني و ياچوبي محكم روي آن بكوبيم و سر و صدا دربياوريم و با پارچه هاي سفيد آدمكهاي مثل ارواح درست مي كرد نمي دونيد و حتي در آن ظلمات شب صداي اين بشكه ها بلند مي شد چه وحشتي به دل دشمن مي انداخت. عراقيها هم شروع مي كردند به شليك توپ و خمپاره و خلاصه به اندازه يك انبار مهمات، منطقه رو بي هدف زير آتش مي گرفتند.
7- گاهي وقتا مي ديدم غيبش مي زنه معلوم بود مي رود جايي براي كمك كردن. هر كاري مي كردم من رو با خودش ببره نمي برد. يه وقت رفتم يواشكي دنبالش ديدم از شهر داريم بيرون مي ريم. خيلي دور شديم از شهر خدا تو اين بيابونا چه كار مي خواد بكنه سيد؟! ديدم نزديك محلي داريم مي شيم كه خيلي چهره در هم و برهمي داره بعضي از خونه ها از حلبي درست شدن. ديدم سيد پياده شد دستمالي به صورت بست و گوشت و مرغ و برنج وغيره... مدتي صبر كردم. مي ترسيدم برم جلو اما بعد دلم طاقت نياورد. آخه ديدم دست تنهاست. رفتم جلو. يه وقت ديدم آقا سيد با اون چشم و ابروي قشنگش اخمي كرد و گفت آخر كار خودت رو كردي اينجا چه كار مي كني؟ گفتم اومدم تا در ركابت باشم. گفت بيا كمك وروجك! بعداً گفتم سيد چرا دستمال بستي به صورتت؟ گفت كه نمي خوام كسي من رو بشناسه. گفتم دلت خوشه آقا سيد كل اينا تا به حال فكر نكنم رنگ شهر رو ديده باشند.
8- در اوايل جنگ دعاي كميل به آن صورت باب نبود ولي سيد تمام آن را از حفظ بود هر پنجشنبه شب تو سنگري مي رفت و با او ن صداي زيبا و دلنشين دعاي كميل مي خوند ما هر كدوم دوست داشتيم كه پنج شنبه شب بياد سنگرمون خيلي از بچه ها در جبهه هاي ديگر به عشق صدا و مناجات سيد مي اومدن به خط فدائيان اسلام كسي رو تا به حال نديدم كه به اون سبك و به اون زيبايي با اون سوز از درون دل دعاي كميل رو بخونه مي رفت تو خودش. يه حالت ملكوتي بهش دست مي داد . به يه حالي شبيه خلصه مي رفت همه رو منقلب مي كرد.
9- به حضرت زهرا (س)علاقه غيرقابل وصف داشت هميشه به حضرت متوسل مي شد مي گفت او مادر تموم شيعيانه.
10-مي گفت : درست در روز دهم محرم ظهري عاشورا در اثر تركش خمپاره يكي از افرادم شهيد شد. دشمن تمام جبهه را زير آتش شديد توپخانه خود قرار داده بود، زنده ها 71 تن بوديم و يك شهيد. دستور دادم كه سنگرها را ترك كنيد و تا به نماز بايستيم و اين در حالي بود كه رگبار خمسه خمسه و خمپاره و دشمن از هر سو مي باريد. ديدبانهاي دشمن به خوبي ما را مي ديدند ولي باور كنيد به خداي بزرگ قسم كه آن روز حتي خون از دماغ كسي جاري نشد ما با اين عمل به دشمن فهمانديم كه سلاح اصلي ما همان سلاح ايمان است و بس و مي توانيم با اين سلاح هر متجاوزي را در خاكمان دفن كنيم.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 توسط  رسول گلی زاده

«مزارها نامنظم كنار يكديگر چيده شده بودند،سنگ ها يكي بالا و يكي پايين، و نام شهيدان حك شده بر روي آنها.
با چادر مشكي كه بر سرم بود ميان مزارها مي دويدم وبا ديدن چهره آرامشان غم فراقشان بر روي سينه ام مي نشست.آن قدر دويدم تا به يك سالن بزرگ رسيدم، سالني كه چندين سالن تودرتوي ديگر راهم درخود جا داده بود.صدايي مرا به سمت خود كشاند.صدا برايم آشنا بود،به دنبال آن وارد يكي از سالن ها شدم.همچون كلاس دانشگاه بود و او ايستاده بود در جايگاه استاد وبا صدايي بلند صحبت مي كرد.جلوتر رفتم تا چهره اش را ببينم.
خودش بود همان چهره ي نوراني وزيبايي كه در عكس به يادگار مانده از عمويم وايستاده در كنار او ديده بودم.سيد علي حكيم در كنار عمويم.باز هم چند قدم جلوتر رفتم وايستادم روبه رويش.صورتش را به سمت من برگرداند ،نگاهم كرد وبا تأكيد چندين بار پشت سرهم تكرار كرد:



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 توسط  رسول گلی زاده


معلم جدید بی حجاب بود . مصطفی تا دید سرش را انداخت پایین.- برجا ! بچه ها نشستند. هنوز سرش را بالا نیاورده بود،دست به سینه محکم چسبیده بود به نیمکت . خانم معلم آمد سراغش .دستش را انداخت زیر چانه اش که « سرت را بالا بگیر ببینم» چشم هایش را بست . سرش را بالا آورد. تف کرد توی صورتش . از کلاس زد بیرون . تا وسط های حیاط هنوز چشم هایش را باز نکرده بود.



دیگه نمی خوام برم هنرستان. – آخه برای چی ؟ - معلم ها بی حجابن . انگار هیچی براشون مهم نیست. میخوام برم قم؛ حوزه.



هفت هشت سالش بیش تر نبود، ولی راهش نمی دادند، چادر مشکی سرش کرده بود، رویش را سفت گرفته بود، رفت تو ، یک گوشه نشست. روضه بود ، روضه ی حضرت زهرا.مادر جلوتر رفته بود ، سفت و سخت سفارش کرده بود « پا نشی بیای دنبال من،دیگه مرد شدی، زشته ، از دم در برت می گردونند.» روضه که تمام شد، همان دم در چادر را برداشت، زد زیر بغلش و دِ بدو.


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 توسط  رسول گلی زاده

در آستانه برگزاري بزرگترين يادواره شهداي فرهنگي و دانش آموز استان با حضور مقام عالي وزارت و بيش از 2هزار نفر ازاعضاء خانواده هاي معظم ايثارگر فرهنگي مطلع شديم روح بلند پدر شهيد گرانقدر حسينقلي كماسي به ملكوت اعلي و به جمع شهدا پيوست فقدان آن عزيز سفركرده را به خانواده معظم شهيد كماسي خانواده هاي معظم شاهد و اهالي شهيد پرور استان بويژه جامعه فرهنگي استان تسليت عرض مي كنيم و اميدواريم خداوند متعال در جات شهدا و پدران و مادران آنان را رفيع و مارانيز از شفاعتشان بهره مند فرمايد انشاءالله

روابط عمومي و بسيج اداره كل آموزش و پرورش


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط  رسول گلی زاده

گريه اين مرد!
آخرين وداع مادران بزرگوار شهدا با فرزندانشان
پسرم اول فروردين ماه سال شصت و هفت به جبهه‌ها اعزام شد. او دو روز قبل از اعزام مرا با خود به امامزاده حسين (ع) برد و با هم زيارت كرديم. پنجاه تومان از من پول گرفت و انداخت داخل صندوق نذورات؛ چيزي نپرسيدم. رفتيم به گلزار شهدا؛‌ او سر مزار يكي از دوستان شهيدش نشست و چيزهايي گفت كه من متوجه نشدم.
از آنجا مرا به بازار برد و گفت: "مادر جان هر چي كه دوست‌داري بگو تا برايت بخرم." هيچوقت پسرم را اينطوري نديده بودم؛ كارهايش را توي ذهنم مروري كردم؛ پول توي صندوق نذورات، صحبت با دوست شهيدش و اصرار براي اينكه برايم چيزي بخرد!
وقتي همديگر را در آغوش كشيديم گريه مي‌كرد. من تا آن روز اينگونه گريه اين مرد را نديده بودم. آهسته به من گفت: "مادرجان تو مي‌داني كه من شهيد مي‌شوم،‌ دعايم كن!"
گفتم: "نه، مادر ان شاء‌الله كه سالم بر مي‌گردي!"
او هم ديگر هيچ نگفت و من هم چيزي نداشتم تا بگويم. بيست روز بعد هم "پنجوين عراق" شاهد عروجش شد(2).
(2) - رقيه باجلان، مادر شهيد فيضي باجلان
سرباز شهيد فيضي باجلان در تاريخ 01/06/1345 در قزوين متولد و به تا ريخ 21/01/1367در مريوان و در عمليات بيت المقدس5 به شهادت رسيد كه پيكر مطهرش در منطقه جا مانده است.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط  رسول گلی زاده

به آب و آينه سوگند،من ندانستم
سلاح بود و پدافند، من ندانستم
تو رفته بودي و من زارمانده بودم، زار
تو غنچه بودي و من خار، مانده بودم، خوار
مرا مسافر تشويش باخودش مي‌برد
وگرگ بيم، كه انديشة مرا مي‌خورد
دلم نبود، كجا بود، من نمي‌دانم
چرا ز سينه جدا بود، من نمي‌دانم
دلم كباب شد آنگه كه شعله را فهميد
ز پشت پنجره كوچ پرنده‌ها را ديد
و ديد باغ كه در شعله بي‌امان مي‌سوخت
و سرو سبز بلندي كه در نهان مي‌سوخت
به بحر سينه كه لبريز از تلاطم شد
هزار بيم اگر بود، جملگي گم شد
نگاه كردم و ديدم فضا پر از دود است
كبودگشته گل و شاخه، داغ، فرسود است
هزار دسته شقايق كه پرپرند آنجا
هزار نخل سرافراز، بي‌سرند آنجا
شروع حادثه را ، ناله‌ها خبر دادند
وقوع فاجعه را، لاله‌ها خبر دادند
خداي من! چه هوايي، چگونه گريه كنم!
چگونه باز نگاهي به چشم قريه كنم!
نه قريه‌اي است، نه باغي، نه شهر آبادي
نه مردمي كه بگويند داغ اين وادي
كجايي اي همه خوبي! كه شهر ويران است
دل بهاري‌ام از اين خزان پريشان است
خداي را، چه بگويم كه درد سنگين است
چه شعله‌هاست كه اندر كمين پرچين است
شكست ناي و، هزاران نوا در آتش سوخت
شكوفه دارترين باغ ما، در آتش سوخت
به چشم لالة ما آفتاب پيدا بود
و آفتاب، حضوري براي دريا بود
تمام درد مرا روزگار مي‌داند
صداقت سخنم را بهار مي‌داند
ستاره‌هاي درخشان ز آسمان رفتند
به روي بال شهادت ز كهكشان رفتند
وليك، قامت شب را شكسته‌اند، آري
صفوف ظلمت شب را گسسته‌اند، آري
قسم به عشق، كه دشمن نمي‌شود پيروز
اگر چه داغ به داغم،فزون كند هر روز
اگر چه حيله كفار بيش از اين باشد
سلاح دشمن غدار بيش از اين باشد
قسم به نور، كه ما استوار مي‌مانيم
شكوهمند و هميشه بهار مي‌مانيم
به بانگ اشهد و "ان لا اله الاالله"
براي خويش بسازيم عالمي دلخواه
قسم به وسعت بي انتهاي مأمن عشق
كه جز شكست نباشد، نصيب دشمن عشق
خدا كند كه بهاران به باغ ما برسد
كه عمر فصل خزان هم به انتها برسد
*سيميندخت وحيدي


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط  رسول گلی زاده
Design BY NOOR